X
تبلیغات
رایتل

سر جاش نبود ...

یکشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 11:45 ب.ظ

آن روز هم باران می آمد فک کنم ٬ شاید هم نه ... تقاطع بهبودی و آزادی پشت چراغ قرمز واستاده بودیم ... کنارم یک نیسان آبی خسته بود و صدای موزیک ... جوان پشت فرمان فیسش سینمایی بود و حرکاتش خاص ... صورتش تلفیقی از حامد بهداد بود و پژمان بازغی و رفتارهاش مخلوطی از خسرو شکیبایی و حسین پناهی ... جلوی ماشین روی داشبورد یک ال سی دی کوچک داشت کلیپ توو ای اف ام و ملانی را پخش میکرد و جوان باهاشان همصدایی ... دیووونه ... اگه بری دیگه دلخوشی برام نمی مونه ... دیووونه ... به طرز عجیبی سر جاش نبود مرد جوان ... مثل همه چیز این دنیا ... تصور کردنش با کت شلوار برند و پاپیون و ساعت طلا در یک میهمانی اشرافی لابلای دخترهای طاووس مانند ساده ترین کار روی زمین بود ... حتتا ساده تر از تماشای دیووونه گی هاش توی اطاقک داغون نیسان آبی خسته ... چراغ که سبز شد فرصت خیالبافی تمام بود ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo