<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>گاه نوشت های محسن باقرلو - سه تصویر کات</title>
		<link>http://ololon.blogsky.com</link>
		<description></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title></title>
					<link>http://ololon.blogsky.com/1390/11/29/post-427/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;تصویر اول :&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#003399&quot;&gt;ساعت حدود سه صبح روز بیست و دو بهمن&amp;nbsp;است و داریم از خانهء آرش ناجی بر میگردیم ... این وخت صبح سگ پر نمی زند توی خیابانها ... دور برگردان بلوار فرحزادی را می پیچیم و یادگار را سرازیر می شویم و بعد آرام می پیچیم توی خیابان آزادی ... خلسهء الکی سیگار فشار پام روی پدال گاز و به تبعش سرعت ماشین را کم کرده ... این وخت شب ( صبح )&amp;nbsp;در این سرمای سوزان نرسیده به سر استاد معین&amp;nbsp;پیرمرد و پیرزنی دارند پوستر و پلاکارد می چسبانند به درختها ... با تعجب نگاه می کنم و به این فکر می کنم که چه انگیزه و عشق و ایمانی باید تا اینطوری&amp;nbsp;...&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#003399&quot;&gt;.&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;font color=&quot;#003399&quot;&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;تصویر دوم :&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دخترک از تبریز می آید برای کلاسهای شبکه ... با قطار ... فقط جمعه ها کلاس برمیدارد که بیاید و برگردد ... صورت ملیح و ته&amp;nbsp;لهجهء آذری دلنشین و لباسهای ساده ای دارد ... در کلاس +NET تمام تلاشش را کرده که تاپ استیودنت بشود برای 30% تخفیف کلاس بعدی و وختی خبر اول شدنش را میدهم تمام وجودش لبخند می شود و انگار خستگی جفتمان در میرود ...&amp;nbsp;خستگی دخترک از دو ماه هر جمعه&amp;nbsp;این راه طولانی را آمدن و رفتن&amp;nbsp;و خستگی من از چند ساعت یک کله ماتحت به صندلی چسباندن و فک زدن آنلاین و تلفنی و حضوری ... جددن پشتکار و اراده و همتش ستودنیست ... برنامهء جدید&amp;nbsp;کلاسها را از دستم می گیرد برای انتخاب کلاس بعدی و همزمان من دارم در نرم افزار مشاوره آنلاین با ساسان Kون گشاد چت می کنم که وختی می شنود آموزشگاه نزدیکی شهرک غرب شعبه ندارد دپرس میشود و صورتک غمگین میفرستد ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;تصویر سوم :&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#003399&quot;&gt;برای پالتوی جدیدم که دکمه های قلمبه اش را دوست ندارم رفته ام خرازی محل دمبال 9 تا دکمهء طوسی ... خرازی در بهترین منطقه تجاری محل قرار دارد و انتظار دارم مثل همیشه غلغلهء زنها و دخترهای سرخوش باشد که انگار بزرگترین دغدغه زندگی شان ملیلهء صورتی و کاموای اکلیلی و از این دست مزخرفات است&amp;nbsp;...&amp;nbsp;ولی برخلاف انتظارم مغازهء کوچک سه در چار خلوت است و فقط سه فروشندهء جوان خز و خیلش دارند با زن جوان مشتری نسبتن زیبایی&amp;nbsp;لAس میزنند و میخندند ، انقدر بلند که در آن شلوغی صدا شُرّه میکند توی خیابان ... از پله ها بالا میروم و کف دستهایم را بهم میچسبانم مثل شناگری که میخواهد شیرجه بزند و نایلون دو تکهء جلوی در را شکاف میدهم و داخل میشوم ... خز و خیل ها و زن جوان ساکت میشوند و جو سنگین میشود ... با عذاب وجدان تصمیم میگیرم زود سر و تهش را هم بیاورم که مزاحم تفریح سالمشان نشوم ولی زن جوان همین چند ثانیه سکوت را هم تاب نمی آورد و لAس زدن را از سر میگیرد ...&amp;nbsp;حالا من با خیال راحت&amp;nbsp;فرصت کافی دارم برای تماشای دکمه های رنگارنگ مغازه ...&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/font&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 18 Feb 2012 02:11:18 GMT</pubDate>
          <comments>http://ololon.blogsky.com/Comments.bs?PostID=427</comments>
          <author>محسن باقرلو</author>
          <guid>http://ololon.blogsky.com/1390/11/29/post-427/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

