شاید من در زندگی قبلی م یک معرّق کار چیره دست اصفهانی بوده ام که یک شب خواب امامزاده ای مهجور در بالای تپه ای سرسبز مشرف به روستایی کوهپایه ای و دور افتاده را می بینم که از من گله می کند چرا با هنر خدادادی که دارم نمی روم اطاقک گلی رو به ویرانی اش را تعمیر کنم و زینت بدهم و من از خواب که بیدار می شوم مثل آدمهای منگ و مست و مدهوشم و کار و زندگی و زن و بچچه ام را توی اصفهان دههء سی و چهل ول می کنم و بار و بندیل مختصری می بندم در چمدان کهنهء نارنجی رنگی و بار ماشین خیلی قدیمی روباز نارنجی رنگم می کنم و راه می افتم و از کوهها و دشتها می گذرم و بلاخره می رسم به آن روستای کوهپایه ای دور افتاده و امامزادهء مهجور بالای تپه اش و وختی ماشین را در دامنه ای سبز و مخملی رها می کنم و می روم کنار امامزاده از دور می بینم که چند روستایی دارند ماشین نارنجی ام را می کاوند و بار و بندیل مختصرم را می دزدند و فریاد زنان و دوان دوان خودم را می رسانم به ماشین و با آن روستایی های قوی هیکل درگیر می شوم و با ضرب چوب و چماق هایشان کشته می شوم و خونم مخمل سبز کوهپایه را سرخ می کند و بعد روستای کوهپایه ای به عقوبتی سخت و عذابی عظیم دچار می شود و سیل و طوفان و زلزله همه جا را درهم می پیچد ... شاید .
اوووووووووول !
سریالای ماه رمضون انگار کاری بودن!
شب خوش
به زندگی های گذشته اعتقاد دارید؟
چه قد زود کامپیوتر خونه تون درست شد،افرین به این همت مضاعف
راستش از این پست،هیچی نفهمیدم
.

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.
در زندگی قبلی ؟!!!!!
خب ، شاید ! خدا رو چه دیدین ؟!!!!
مُرده ی این تخیلات ِ قوی و تصویرسازیتونم !
سلام.اگه دوست دارین بدونین تو زندگی قبل اولین بار که به وجود اومدین چی بودین یا چا کاره یه سر به این سایت بزنید.انگلیسی هستش اما تو google translate راحت به فارسی ترجمه میشه.
http://www.thebigview.com/pastlife/
واسه سرگرمی خوبه
پس باید بگیم بد نسخه ای براتون پیچیده بوده روزگار!
تناسخ...!!!
من هم بعضی وقتا یه فکرای این طوری به سرم میزنه ولی خیلی مسخره تر ازین حرفا...!
گاهی یه الهه ی مو آبی هندی میشوم!
گاهی هم اسب یونجه به دهان یه گاری که از مزارع سرسبز روستای زادگاه ونسان ونگوگ عبور میکرده!!!
گاهی هم..... بیخیال!
اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
آخی.......
این نوشته اصلا خنده دار نبود اما نمیدونم چرا من همینجوری نیشم باز مونده بعد از خوندنش!
ماشین نارنجی اتون از همه بهتر بود. و در ضمن من هم کاملا معتقدم که آن روستایی های قدرناشناس که بجای خوش آمدگویی و به خانهء کدخدا بردن, ماشین و بار و بندیلتان را غارت کردند سزاوار آن عقوبت وخیم بودند.
به کشتنتان ولی اصلا نمی خواهم فکر کنم. زن بینوایتان چه آنوقت که در شهر رهایش کردید؟
برای خواب قشنگت رفتی...بخاطر بارو بندیلت کشته شدی؟ قشنگ نبود.
وای این چی بود محسن ؟
خیلی دوست دارم تصورات تناسخی آدمها رو
اینکه یکروز روبرو بشیم با چیزی که قبل تر ها بودیم
یا با خبر بشیم از کسی که بعد تر ها خواهیم شد
دلی بود
از اون دلی هایی که خیلی وقت بود نمی امد
یا نمی نوشتی
چه ذهن خلاقی؟ مثل همیشه عالی
معرق کاری که چمدان و ماشین نارنجی دارد و شاید امامزاده ی مهجور میشناخت , مردمش را که قدر مهمان نمیدانند . شاید برای همین دست به دامن امامزاده معرق کار شد
خیلی قشنگ بود اما نمی دونم چرا به دو خط آخرش که رسیدم انتظار ساختن یه امامزاده دیگه کنار اون امامزاده رو داشتم
سلامم
متفاوت بود و...
چه خوب......
شاید.......
وااااااااااای محسن ... عجب پستی بود بچچه !!! ... از اون پستهائی که وقتی تازه باهم آشنا شده بودیم تو وبت میخوندم و عشق میکردم ... از اون پستهای محشرت که قبل آشنائیمون عاشقم کرد ... از همون پستهای نابی که فقط از محسن باقرلوی کرگدن برمیاومد و بس ... حالم یه جورائی شد ... یاد قدیما افتادم ... منو بردی اون دور دورا ... دارم همینجور اشک میریزم ... نمیدونم از خوشی اینه که محسن باقرلو شد مال خودم ... مال خود خود خودم تنها ... یا از غم دوری اون روزای عزیزه ... دلم برات تنگ شده بود عشقم ... عزیزم ... زندگیم ...
خوش اومدی ...
شاید..
یک دنیا لایک به کامنت دکولته بانوی عزیز.
دلگیر بود
آخرش اکشن شد!
سیل و طوفان و زلزله...
یه کم خوشبینانه تر تخیل کن رفیق.
بیچاره امامزاده
آباد که نشد هیچ
گرفتار سیل و زلزله و سونامی هم شد!
یه گربه خونگی ...
شاید تو زندگی قبلیم !
یاد دبیرستانم افتادم....یاد کتاب



اولین دانشگاه و آخرین پیامبر
افتادم...چه اون وقتا سخت
افتاده بودم دنبال اون ن ن
قضیهء تناسخه!!!!!!!!!!
هی هی هی هی...
یادش به خیر.......
یادش ش بخیر...
یاحق...
میدونم از مسیر پست خارجه یه جورایی اما شما هم یه تصویرایی از زندگی قبلی هی رژه میره تو ذهنتون آیا؟
آره به قول کیامهر از اون دلی ها بود که نمی اومد حالا یا نمی زدی یا لارجرباکس و اینا....ولی یهو خوب اومد .. سیل آسا!
...و سیل و طوفان و زلزله همه جا را درهم می پیچید آنچنان که صدایش مریم را از خواب می پراند و سرآسیمه وسایلش را درون چمدان سرخ آبی اش می گذارد و با ماشین سرخ آبی اش می آید به امامزاده ای مهجور در بالای تپه ای سرسبز مشرف به روستایی کوهپایه ای . پیکر خونین مرا می بیند که روی دماغم با معرق نوشته اند : عاقبت معرقکار چیره دستی که ۴۰سال بعد مشاور آموزش سایبر تک می شود!
مرد روستایی اهل امامزاده ای مهجور در بالای تپه ای سرسبز مشرف به روستایی کوهپایه ای ؛ بالای جنازه ام خندان نظاره گر است و مریم فریاد می کشد و با آلمانی چنتا فحش نثارش می کند و می گوید: ای بی شعور دهاتی ِ اهل ِ امامزاده ای مهجور در بالای تپه ای سرسبز مشرف به روستایی کوهپایه ای ! حالا از کجا یک احمق ِ معرقکار چیره دستی که ۴۰ سال بعد مشاور آموزش سایبرتک می شود ! را پیدا منم تا مرا به نکاح خویش درآورد؟
سپس آن مرد قوی هیکل روستایی ِ اهل ِ امامزاده ای مهجور در بالای تپه ای سرسبز مشرف به روستایی کوهپایه ای ! به مریم نگاهی می اندازد و می گوید : منه منه کله گنده! مریم هم خوشحال می شود و دست در دست مرد قوی هیکل روستایی اهل ِ امامزاده ای مهجور در بالای تپه ای سرسبز مشرف به روستایی کوهپایه ای ! به سمت ماشین سرخ آبی اش می رود .
..مرررررسی آقا محسن...
..معرق کار..امامزاده مهجور...روستای مشرف به...خواب..و زندگی قبلی...............
...نمیدونم چرا !...اما الان انتظار این پست رو ازت نداشتم...
نمیشد بی خیال خوابت میشدی . اون امامزاده رو که آباد نکردی هیچ .باعث بلا و عذاب مردمش هم شدی .لطفا شام را سبک میل فرمائید.با احترام
از شوخی گذشته به قول کیامهر از اون پست های باحال و دلی ست که ادم رو می بره به فکر...راستی در زندگی قبلی من چیکاره بودم یه نویسنده ...یه مزرعه دار...یا یک جهانگرد که عاشق دریاهاست.(آبکون بی خیال مارو یاد نداشته هامون ننداز)
این واقعا یه نوشته از خود خود محسن باقرلو بود.
سلام جناب محسن
خب در طیف رنگها، شخصیت نارنجی ماجراجویان خلاق- شخصیتهای مستقل هستند در حالی که ذهن و عاطفه ای پکپارچه دارند.
بسیار زیبا نوشته بودین یا به قول دوستانتون دلی.. برام جالب بود که چرا شما رنگ نارنجی رو انتخاب کردین .. نوشته های نارنجی - چمدان نارنجی- ماشین نارنجی..
شخصیتهای نارنجی در هیجان، ماجراجویی، تپش و خطر شکوفا میشوند و ...
حدس میزنم در مورد شما شخصیت نارنجی صدق میکنه.. موفق باشین
شایدم یه داستانویس مشهور بودی که الان اثراتش مونده
تصویر سازی فوق العاده بود
منم خیلی وقتها میرم توی این فکر که توی زندگی قبلیم شاید یه خانم معلمی بودم توی یک روستای دور که یه جوون دهاتی عاشقش میشه و باهم فرار میکنن و.........راستی با خوندن کامنت مریم به فکرم رسید پیشنهاد بدم ماجرای آشناییتون رو بنویسید..قصه قشنگی میشه ها
چقدر قشنگ بود این پستتون...
آرش آرش لوخ ! ... اه اه اه ........
وای ی ی ی ی ی
کامنت آرش خان
جان خیلی ی
باحاااااااااال
بووووووود
بعدمدتها
هرررررر
هووور
یاحق...
درووووووووووووووووووووووووووووووود
.
.
.
.
و چنین بود بود که امامزاده محسن باقرلو نیز به جرگه ی توده ی امامزاده ها پیوست....
.
.
.
.
دیوثا اول میکشنت بعد همونجا میگورنت (گورت میکن) بعد یه یارویی دوس دخترشو میبره نزدیکای قبرت خفت میکنه.. کارش که تموم میشه خودشو با دسمال پاک میکنه دسمالو میبنده به درخت بالای قبرت که هروخت از اونجا رد شد با خاطره ی عشق بازیش حال کنه..
بعد یه کسخلی میاد اون دسمالو مببینه یه چارچوب و چاردیواری دور قبرت میکشه بعد یه زن حامله میاد یه نخی چیزی میبنده سر قبرت و ادعا میکنه بچچش بدون مشکل به دنیا بیاد و کلی نذر و نیاز میکنه و اینا.. شانس خر توام میزنه و یارو زنه ۳ قلو میزاد پسر.. بعد چو میافته کهخ کار تو بوده.. سر قبرت آش و حلوا و شله زرد میدن برای تشکر.. اول تو روستا میپیچه.. بعد شهرای اطراف بعد یه عده قسم میخورن با چشای خودشون دیدن که تو شفا هم دادی.. یه کورو بینا کردی.. یه دیگه رو هم تا دستته کردی بچچه دار شده اونم سه قلو!
خلاصه سالها میگدره و سرتو میبندن به ته اولاد پیغمبر و میشی امام زاده (لو) از نوادگان پیامبر! سر قبرت خیلی شلوغ میشه.. عالم و آدمن که حمله میکن به طرف قبرت تا حاجت بگیرن.. . سالها میگذره.. از اون منبت کار بدبخت اصفهانی الان یه امنام زاده سر یه کوهی مونده که کردنش (خوب) رد خور نداره..
.
.
.
دلم میخواد بدونم الان تو قبر چی کار میکنه.. ولقعن دلم میخواد بدونم...
اون امام زاده ی بد بخت رو بگو که اومد یه خورده مقبره شو تزئین کنه "سیل و طوفان" اومد همون چار تا تیر تخه ای رو هم که داشت خراب کرد!
همین الان که این کامتو گذاشتم خبر رسید یه کاروان زوار امامزاده (لو) پای پیاده از پاکستان و ازبکستان و سومالی و سوریه و لبنان و فلسطین و عراق برای مراسم شهادت ِ ارتحالت که مصادف با شهادت حضرت ولیه! را افتادن به طرف بالای تپه ای سرسبز مشرف به روستایی کوهپایه ای ! که ظریح مطهرت اونجا قرار داره.. یه عده هم نوحه خونان و خونین و مالین و کفن پوش از قم دارن میان که ایشالله واسه روز ارتحالِ شهادتت قبل از ظهر میرسن..
در امتداد چشم انداز منظره ی ظریح مطهرت در بالای تپه ای سرسبز مشرف به روستایی کوهپایه ای ! یه درخت پیر چنار هست که روی بالاترین شاخش یه دسمال پاره پوره ی داغون که دیکه از هم پوکیده و فقط چنتا نخ ازش مونده یاداور روزیه که اون جوون روستایی سیخشو فرو کرد و دسمالشو بست به شاخه ی یه درخت.. و این رازو هیچ کس نفهمید..
.
.
.
نگهبان ظریح مطهرت که یه پیرمرد ریش سفید نورانیه هروخت که سرشو بالا میکنه و به شاخه ی اون درخت نگاه میکنه گلنارشو به یاد میاره.. گلنار.. وختی اون دسمال (همون نخ و تا رو پودای تیکه پاره رو) میبینه که با باد میرقصن٬ رقص اندام گلنارو زبر دستای جستجوگرش به یاد میاره و چشاش پر از اشک میشه.. زیر لب اسم گلنارشو زمزمه میکنه و یه لبخند کم رنگ میزنه و بعد میگه توبه استغفرالله.. خدایا به حق همین امام زاده و جد بزرگوارش.. به حق همین لویه بزرگ٬ منو ببخش..
از مناره های ظریح مطهرت ضدای اذان که بلند میشه پیرمرد ریش سفید نورانی میره که وضو بگیره و بعد از خوندن نماز برای استقبال از خیل عظیم زوار خودشو آماده کنه...
.
.
.
با حضرت لویِ ولی ادرکنی!
برای من همین "زندگی"ام را تعریف کنند،
قبلی و بعدی پیشکشم.........................
Ya EMAM ZADE LOO, Doroooooooooooooooooooooood
ای امام زاده محسن یه حاجتی دارم !! من از الان تا خیلی شلوغ نشده دارم اینجا دخیل می بندم.. فکر کنم الانا خیلی حاجتها رو روا کنی تا مشهور شی..
اون ناشناس بالایی من بودم یه وقت حاجتمو به آدرس اشتباهی نفرستی!
Bebin emamzade LOO cheghad mash'hor shodi, mellat nashenaso ashnao to saf mian behet nakh ebbandan
.
.
.
.
Ya emamzade LOO bede
Hajataro
یا امامزاده لو ! ادرکنی ! عجل ! :دی
زیارتنامه ی امامزاده محسن معرق!
هذا قبر الذی معرقکار الاصفهانیة والمشاورالآموزش فی الشرکت السایبر تک انه چاق المهیب به قاعدة الکرغدن هو المعجزة الحامله کردن الراضیة و مرضیة والسایر النسوان الاجاق الکور! ادخل ایها الکـ...خل به دخیلی الی المزارش و یبکی به کنارش ! هذا مکانی مرغوب للسیزده به در فی العید النوروز فهوالمعرقکار آدمی پوفیوز! هذا کل اشجار الکلفت انه الامن للخفت کردن النسوان به پشت الاشجار للعملیات الصحراییة السرپاییة و رفع الکوتی به انزالنا نطفة الحرامزاده!
ارادت ...
کس شئر هم بنویسی برخی ثنایت می کنند بعد می آیند میگویند مردم دیکتاتورپرست!
همینه دیگه!
پاییز کوتااااااه با تو ام هاااااااااااا