۱- قدیم ترها روزهای تعطیل فقط دلم می خواست بخوابم تا ظهر ... حتی تا عصر ... ولی حالا چن وختی ست دیگر نمی توانم بخوابم ... حتی اگر شب قبلش که خیالم راحت است صبح سر کار ندارم تا سه و چار بیدار مانده باشم باز صبح زود بیدار می شوم ... نمی توانم بیشتر بخوابم ... شاید هم دوست ندارم ... یعنی شاید آدم هر چی سنش بیشتر می شود ناخودآگاه حس میکند که دیگر خیلی زمان ندارد تا آخر خط و لذا باید بیشتر بیدار باشد قبل از خواب ابدی ...
.
۲- در فاصلهء زمانی کم نزدیک خانهء ما پنجمین خانه را هم کوبیدند ... خانهء صغری خانم بود ... از قدیمی های کوچه و معتمد محل ... کوبیدند و به زودی جاش یک ساختمان پنج طبقهء سنگی شبیه قبلی ها می سازند ... مامان تعریف می کند که خیلی سال پیش وختی من بچچه بودم دخترهای صغری خانوم وخت و بیوخت می آمدند من را که توی حیاطمان بازی میکردم می دزدیدند و می بردند توی حیاطشان با من بازی می کردند و لپم را می کشیدند و قربان صدقه ام می رفتند ... و حالا نوهء صغری خانوم از ازدواج دومش بچچه دارد ... اووووووووووه چقد گذشته لامصصب ... همین الان که دارم اینها را می نویسم شاید لودر زرد بدقواره دارد موزائیک هایی که من و دخترهای صغری خانوم ۳۳ سال پیش روش بازی کرده ایم را می شکافد لعنتی ...
.
۳- حتمن بنظر شما مسخره است ولی یکی از مشغولیت های ذهنی م که همیشه موقع اصلاح صورت یادم می افتد این است که طفلکی این کارخانه های خمیر ریش سازی مثل نیوآ و آرکو و ژیلت چجوری ورشکست نمی شوند وختی یک خمیر ریش متوسط پنج شیش هزار تومنی یک سال یک مرد ریشوی صورت تیغ تیغی را ساپورت می کند !
.
۴- روزهایی که شرکت نمی روم دلم برای آدمها و ساعتهاش تنگ می شود ... زر مفت نمی زنم و ادای آدمهای فعال و موفق و هدفدار و باوجدان کاری را در نمی آورم به جان خودم ... فقط حسم را گفتم ... این یک خوشبختی عظیم و توفیق بزرگ است که آدم له له روزهای قرمز تقویم را نزند و انقدر از کار و محیط کارش راضی باشد که تعطیلی ها خیلی ذوقمرگش نکند ...
.
۵- در برنامهء دیدنی پارک ملتِ شهیدی فر ، شبی که جلال مقامی نازنین مهمان برنامه بود ، آن صحنه ای که موسیقی دیدنیها را پخش کردند و جلال مقامی پیر که به سختی حرف میزد بغض کرد و چشمهاش پُر شد و پرپر زد دیوانه کننده بود ...
.
.
.
این پست ناقابل با همهء پخش و پلا بودنش
تقدیم به تیراژهء عزیز که همیشه به من و این خانه محبت دارد
.
سلام باقرلو !
پنج شمبه های یکی در میان آف !
۱:ساعت بیولوژیکی بدن عادت میکند حتی زودتر از ما
۲:چه بد که داریم توی دوره ی بساز بفروش ها زندگی میکنیم.کسی حواسش نیست توی دیوار و موزاییک های خانه ای که خراب می شود ما خاطره جا گذاشتیم.
۳:غصه نخور هر روز به آدم های ریش دار اضافه میشود. باورت نمی شود اما به بچه های ریش دار هم دارد اضافه می شود
۴:خب آدم عادت میکند. هر چقدر هم که خودت را عادت بدهی که به چیزی عادت نکنی
۵:جدا جلال مقامی اینقدر پیر شده که گفتی؟
۶: اول شدم و خیلی حرف زدم. خب زدم که زدم
انقدر حرف زدم که تا حرف هام تمام بشود شدم سوم...
مرضیه بانوی نازنین
شما صدم هم که بشوید اولید !
خیلی خوب بود محسن
بعد از مدتها از اون پستهایی نوشتی که خیلی خیلی دوست داشتم
اتفاقا چند روز پیش رادیو ماشین داشت آهنگ دیدنی ها رو پخش می کرد
همین حس دیوانه کننده ای که گفتی به منم دست داد
در مورد کار هم فقط میتونم بگم خوش به حالت
من هر روز ثانیه شماری می کنم که اخر هفته بیاد نرم سر کار
در مورد خونه هم ایشالا یه روزی شما هم اونجا رو بکوبید و یه پنج طبقه رشید بسازید که مثل اونوقتا از همه خونه های کوچه سید جوادی قد بلند تر و قشنگ تر باشه
فقط من موندم چه جوری این همه ماشین رو می خوان تو اون کوچه جا بدن
۱.من صبحا خیلی زود بیدار میشم یعنی وقتی دیر بلند میشم ساعت ۸ صبحه حتی وقتایی که کلاس ندارم... دوستم همیشه میگه واسه چی اینهمه زود بیدار میشی؟؟ اما اگه بیدار نشم نمیتونم به هیچ کاری برسم...
۲.تووی شهر دیگه خونه ها هیچکدوم قدیمی نیستن...
۳.بعله شما حالا فکر کنید کسی با ماشین ریشاش رو اصلاح کنه... خیلی غصه داره!!!!
۴.ادمها دلتنگی ندارن مگر اینکه خیلی خوب باشن... حتما دورو بریای شما خیلی خوبن...
آقا دمتون گرم
در مورد اوون آهنگ دیدنی ها هم باید بگم، اسم اصلیش
flower loves هست
اثر جاودان جول فاجرمان
سلام..ظهر شما به خیر
خب..انگار شانس اول شدن این بار هم نصیبمان نشد! بگذریم..
1-"یعنی شاید آدم هر چی سنش بیشتر می شود ناخودآگاه حس میکند که دیگر خیلی زمان ندارد تا آخر خط و لذا باید بیشتر بیدار باشد قبل از خواب ابدی ..."
....شاید هم زندگی آنقدر دیدنی تر میشه که آدم حیفش میاد چشماشو ببنده..نمیدونم..شاید هم همان که شما گفتید....
2-خونه ی مادربزرگ من هم در طرحه..و رو به تخریب..پشت بام آن خانه تنها پشت بامیست که من به ماه به قول فروغ " خوشبخت می نگریسته ام" ..لعنت به این روزگار
3- در مورد این طور کالا ها بیشتر به تعداد افرادی از اون محصول استفاده میکنند فکر میکنم که کماکان مثل من به ورشکستگی کارخانه ی مورد نظر فکر میکنند..و نتیجه میگیرم تا این خیل آدمهای متفکر هستند هیچ کارخانه ای ورشکست نمیشه! مثل تلویزیون...قبلا میگفتم مگه هر خانواده چند تا تلویزیون در سال می خرند که کمپانی های تلویزیون سازی کماکان سرپا هستند..اون موقع ها هنوز مردم دچار تب ال سی دی و ال دی ای و اینها نشده بودند.
4-یاد اون پستتون افتادم که گفتید " میشه شمبه بد نباشه"..و خوشحالم که هنوز این حس هست.دست راستتان روی سر ما جماعت دانشجوی در آینده بی کار!!
5- جلال مقامی بعد از اون سرطان حنجره ی کوفتی به اندازه ی سالها پیر شد..همیشه میگفتم قربان حکمتت خدا..چرا این آدم؟ چرا این صدا؟ اون هم سرطان حنجره..چرا؟
.
.
پست پخش و پلا...!..برای آدم پخش و پلایی که یه روز چراغ این خونه رو از دور دید و اومد و در زد و گرم شد و نور گرفت...مصداقش میشه این بیت: " یا رب چه چشمه ایست محبت که من ..."
این خانه برای من خیلی عزیزه...یک دلیلش اینه که دیدم کسی از جنس همین مردم حرفای ساده ای رو می نویسه که بدون سرهم کردن تئوری های زبان نچرخ جامعه شناسی و سیاست زدگی و من بمیرم تو بمیری با گوشت و پوستت حسشون میکنی و بدون اینکه بفهمی پوست می ترکانی و میبینی دیگه اون آدم چند دقیقه قبل از خوندن فلان پست نیستی...این یه شمه اش بود...
ارادتمندم و سپاسگزار.
پستت عالی بود.
مخصوصن بند 5
پارک ملت رو منم تماشا کردم درست میگد اون بغض دیدن اون چشم ها دیوانه کننده بود
سلام
در نگاه اول پست ساده ای به نظر میاد اما همین که ریز میشی توی بند بندش میبینی هرکدومش برای خودش دنیاییه .
درمورد خواب ... شاید این روزها انقدر احساس مفید بودن دارید که حیفتان میاد با خواب خرابش کنین .
توی کوچه مادر بزرگم همه خونه ها تقریبا کوبیده شدن و به جاش آپارتمان چهار طبقه قد کشیده ، باورتون نمیشه اگه بگم دلم میلرزه اگه یه روز خدای نکرده مادربزرگ هم بخواد اون خانه ی خاطرات رو به آپارتمان تبدیل کنه ...
این خیلی قشنگه که انقدر به کارتون علاقه مند هستین . احتمالا شما جز معدود آدمهایی هستین که رضایت شغلی دارن و این خیلی ارزشمنده .
برنامه دیدنی ها و جلال مقامی بخش پررنگ خاطرات ما هستند . یکشنبه ها ساعت 9 شب ...
پست زیباتون رو به آدم نازنینی تقدیم کردین
۵-و چه قدر پشت اون گریه حرف هست...
خوبه که از کارت راضی هستی...روزای قرمز تقویم که پیش کش من دقیقه شماری می کنم تا زمان رفتن به خونه برسه!
ای محسن باقرلو من همیشه میام و اینجا و می خونمت و حس می کنم اینجوری یاد حال و هوای تهران می افتم! حالا نمی دونم چه ربطی داره ولی اینطوریه دیگه!!
سلام خوش به حالت محسن که یه جورایی حال داری زندگی کنی بقیه پیشکش
این خاطره ها فقط یه لبخند رو لب میاره و یه حسرت تو دل
زود پیر شدیم
جوونی نکرده پیر شدیم
منظورم نسل ماست
ما که کلن تو کل سال یه هفته تعطیلیم وبس
دوست دارم جای من باشی تا بفهمی حسرت یه ساعت خواب اونم ساعت 6 صبح به بعد یعنی چی
به هر حال امیدوارم همیشه خوش باشی رفیق
من هم با شنیدن موسیقی دیدنیها اون شب یه جوری بال بال زدم فکر می کنم شاید انگیزه نداشتن تو زندگی باعث می شه که آدم زیاد به گذشته چنگ بندازه
گلم تو بقجه خاطرات گذشته اگه بگردی خیلی خاطرات از دوران کودکی هست که امروز شاید یاداوریش هم مشکل باشه تو اون خاطرات گذشته ادمایی بودند که امروز خیلیاشون دیگه نیستند یادشان گرامی مثل مادر بزرگات ولی هنوز تعداد انگشت شماری از اون ادما در نزدیکی تو در کنارتو هستن اما توازانها غافلی ....................جناب باقرلوی عزیز زندگی درگذشته نیست دراینده هم نخواهد بود زندگی یعنی حال .............
مث همیشه بی نقص....
۱-دقیقا این حس رو تجربه کردم. قبلا ها رکورد خواب میزدم.اما الان روزای تعطیل هم زود بیدار میشم و نمیتونم خودم رو راضی کنم به باز خوابیدن.شاید دلیلش همینی باشه که شما میگین.
۲-یاد خونه ی قدیمی مادربزرگم افتادم.یاد تمام خاطرات دوران بچگی.یاد یاکریم ها.کاشی های آبی کف حوض.آجر های کج کج لب باغچه.دیوارای آجرچین سرخ. کوبیدنش.
۳-فکر جالبی بود.واقعا هاااااا
۴-از صمیم دل خوشحالم براتون که چنین حسی دارین. ای کاش روزی برسه که همه به محیط کارشون این انس رو داشته باشن. ای کاش همه ی محیط کارها یه روز دوستداشتنی شه.
۵-عاااااااشق اجرای شهیدی فر م.نمدونم چه روزایی این برنامه پخش میشه .اگه حالشو داشتید میگین بهم چه روزا و چه سات و کدوم کاناله؟ اگه نتونستید عیبی نداره از نت نگاه میکنم برنامه ی هفتگی کانال ها رو.
شب بخیر.
تعطیلی ۲ روزه خوش بگذره.
خیلی عکس قشنگیه !


یادمه تو اون سفر نامه هم یه توضیح قشنگی براش نوشته بودین
رفتن پیداش کردم
غریقان غروب .....
کاش حالا که خودتون تو عکس هیدر نیستن اون عکس توریست منشانتون (!!) رو بذارید این گوشه
انصافا بدون تعارف خیلی خوش عکسید
تو این عکس میشه دریا رو بغل کنی ... سرتو بذاری رو شونش و ...
لطف دارید ...
تعریف از خود نباشه !
ولی آره عکس قشنگیه ... خیلی دوسش دارم ...
محسن خان باقرلو پس از مدتها از که به شما سر میزنم... اول یه سلام گرم و صمیمی..... دلم برای نوشته هایتان تنگ شده بود.... عجب پستی بود.... حال و هوای همان محسن باقر لوی همیشگی را داشت.... دمتان گرم.
نازنین(رند خلوت نشین)
غریقان غروب...
عکس خاصیه..و برای من دلگیر.
دقیقا میخواستم بگم جای عکس خودتون خالیه که دیدم علیرضا گفته.
خیلی وقته عکس پروفایلتون رو حذف کردین. از همون وقتی که اون عکس های با پیراهن نستعلیق و دستمال سر رو گذاشتید تو هدرتون
عکس های قبلی پروفایلهاتون یادمه اونی که با عینکید و کلاه و بین دونفر نشستید.یا اونی که یه طوری خاصی به دوربین نگاه میکردید.الان نمیدونم اون عکس توریستیه با فضای هدر همخوانی داره یا نه ولی جایش خالیه.
http://www.aghazeh.com/computer-network-ebooks.html
http://www.limooee.com/category/electronic-book/network
http://forum.shafagh.com/forumdisplay.php?f=1
هیچی به اندازه پست پرت و پلا زیبا نیس
قبول داری؟؟
۱- این چند وقت خیلی شب بیداری وبی
خوابی کشیدیم..اونم از جنس گریه و
بد......................................
۲-مث کوچه ء ما که دیگه تک و توک
توش قدیمی و بوی نمدار ِ دوست
داشتنی وجود داره................
۳-چند وقته ذهنم رفته سراغ ِ
کتابای آن زمانی واون چنانی و
کتابای این زمان و آن چنانی!
۴-منم از کار جدیدم راضی
نیستم..امابااینحال همش
سعی میکنم به تجربه ء
پاییز خان جان فک کنم و
واستم و ادامه دادن رو
ادامه بدم..............
۵- گریه داره و حسرت
وروزای بر نگشتنی
*تقدییییییم نوشت
عااااااااااااالی بود*
یاحق...
چه خوب که یه همچین محیط کاری داریم ما، حس خوبی بود که اینو ازت شنیدم و خوشحالم که توی یه همچین محیطی هستم
سلام
قسمت یک بهم یادآوری کرد چندوقته دیگه لذت خوابِ زیادی و بی نگرانی رو نمیتونیم حس و تجربه کنیم..نمیشه!
ما هم تا ۹-۱۰ سالگی تو یه خونه حیاطِ قدیمی بودیم و یه حیاط پر از بچه های فامیل و همسایه که میومدن تا باهم بازی کنیم .. الان شده یه آپارتمان ۶-۷طبقه.همیشه رد میشدم قبل ازینکه ساخته شه بهش نگاه میکردم لذت میبردم اما حالا انگار با خراب شدن اون خونه خاطره هامم خراب شد!
خیلی پست خوبی بود ... دوستش داشتم .. محسن باقرلویی بود... شنبه با وحید، باهم خوندیمش .. و کلی هم کیف کردیم.. مخصوصا وحید از خوندن شماره 4 خوش به حالش شده بود ... با اینکه حرفی نزد، اما کاملا میشد از چهره اش اینو فهمید... اون روز نتونستم کامنت بذارم و حالا اومدم بگم که خیلی خوب بود... کاش بیشتر اینطوری بنویسی.
خیلی راحت نوشتی... قلمت نویسا باد.
آپم