سلام کاش از این یک هفته مینوشتین که چی شد که یادتون رفت این دغدغه ی ۱۰ ساله رو.. شاید هم نوشتنی نبوده همین که گفتین چیزی بوده یعنی چیزی بوده..حالا هر چه که بوده..
میگم این هدر گاهنوشت یا روزنوشت های محسن باقرلو نداره هاااا
صدای سکوت
شنبه 26 فروردینماه سال 1391 ساعت 11:05 ب.ظ
سلام ولی مگه فراموش کردن هم جزء تغییرات هست؟ یعنی وقتی آدم چیزی را فراموش کرده یعنی تغییر کرده؟!!
بی نام
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 ساعت 09:04 ق.ظ
اخه اینجا دیگه واقعا وجود نداره ...شاید یه جسمی باشه اما روح نداره
محسن باقرلو
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 ساعت 09:10 ق.ظ
دقیقن ... آخه روح آسون تر از جسم میمیره ...
جزیره
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 ساعت 09:45 ق.ظ
اوهوم اوهوم اول از همه سلام. صبح عالی متعالی اصلن دوس ندارم تو صحبت دو نفر دخالت کنم ولی چه کنم که الان نمیتونم سکوت کنم. به حرمت همین مدتی که خواننده ی وبلاگ شما بودم نمیتونم سکوت کنم. البته شما دخالت ما رو به بزرگواری خودتون ببخشید و البته چون این دوستمون هم اسمشون و "بی نام" زدن راحتتر میتونم نظر بزارم صحبتم پیرامون اون "دقیقن" شماستا. جناب باقرلو نمیدونم شما روح رو چی معنی میکنین که میگین اینجا روحش مرده ولی نظر من که کاملا مخالف نظر شماست. اینجا تا زمانیکه ما هستیم و شما هستین یعنی روح داره. اصلن شما میدونی همین که میاین و یه هدرِ به ظاهر ساده رو عوض میکنی، چه لذتی رو به منِ مخاطب هدیه میدی؟ چه انرژی ای به منِ مخاطب منتقل میشه؟خب نمیدونین دیگه. اگه میدونستین نمیگفتین "دقیقن" هروقت اینجا خالی از سکنه شد شما بگو روح اینجا مرده. در ضمن ببخشیدا اقا محسن ولی لطفا دیگه به اینجا توهین نکنینبه هرحال ما اینجا رو میخونیم و براش احترام قائلیم. بهمون بر میخوره که شما اینجوری در موردش حرف میزنی.بله ام (حالا خوبه منظور از "اینجا" تو اون کامنتا "اینجا یعنی این وبلاگ"نبوده باشه.البته عیب نداره من برداشتم این بوده نظرم هم اینی که گفتم دیگه)
محسن باقرلو
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 ساعت 09:59 ق.ظ
منظور من حس و حال خودم نسبت به خودم و اینجا بود وگرنه سکنه ها و مخاطبان اینجا که نازنینن و همیشه لطف دارن به من و اینجا ... این یه واقعیت خیلی خیلی ملموسه که اولولون خیلی وخته دیگه اون اولولون قبلی نیست ... ولی من فعلن به همینم راضی ام ... کللن مرسی !
یک چیزی توی مایه های اینکه:"از دل برود هر آن کس از دیده برفت"دیگه؟ در وبلاگ هرچی کمتر با بلاگرها ارتباط داشته باشیم و کمتر بخونیم و یا بنویسیم،کم کم به فراموشی سپرده میشه مگر اینکه خاطره هاش بخش اعظمی از ذهنمون رو فرا بگیره و البته این مورد هم به شرطی که قدرت خاطره های منشا گرفته از وبلاگ بیشتر از قدرت خاطره هایی که از همون اولش در دنیای واقعی و زندگی روزمره مون بود باشه و یا حداقلش اینکه برابری کنه...
در مورد مشکلاتمون و مشغولیت هامون در دنیای واقعی و خارج از محیط وبلاگی نگفتم چون وقتی صحبت از خاطره میاد دیگه هیچ کدوم از اینها نمی تونند حریف خاطره ها بشند...
علیرضا
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 ساعت 10:49 ق.ظ
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت گریان چو در قیامت چشم گناهکاران ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران چندین که برشمردم از ماجرای عشقت اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران به به
محسن باقرلو
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 ساعت 11:35 ق.ظ
جناب باقرلوی بیسوات ! سکنه چون خودش جمعه ( سکنه ها ) یک غلط فاجعه آمیزه !!
اول!!!
سلام
کاش از این یک هفته مینوشتین
که چی شد که یادتون رفت این دغدغه ی ۱۰ ساله رو..
شاید هم نوشتنی نبوده
همین که گفتین چیزی بوده یعنی چیزی بوده..حالا هر چه که بوده..
گل و یخ
چه هدر زمستان ـ بهارانه ای..!
تجربه اش را داشته ام و تجربه خوبی بود همان زمان بود که فهمیدم فیلترینگ با تمام بدیهایش یک حسن مهم دارد و آن ترک اعتیادم به اینترنت بوده!
ولی ما یادمان بود ان قدر که امدیم به در بسته خوردیم از رو نرفتیم تا صاحبخانه آمد دوباره نوشت
نکنه واسه آقا کیامهر هم پاش افتاده باشه !!!!!!
عجب پستی
عجب عکسی
خیلی زیباست هم پست هم عکس
آره اقا محسن تغییر همچین سخت ام نیست
اما گاهی که این یخ دور گل وجود آدمو میگیره دیگه آب نمیشه که نمیشه
دیگه بهار نمیاد
خداکنه اگه گاهی دلتون زمستونی شد، زودی مثل این عکس اب بشن و گل دلتون جوونه بزنه
گلش شبیه گل درخت انار
گفتم انار
یاد ترک انار دل افتادم
وقتی آدم دغدغش زیاد بشه
تو دنیای واقعی ،دیگه اصلا
حس و حالی واسه مجاز
واسش نمی مونه ....و
خدایی اینور و اونور و
حالت های توش خیلی
متفاوتن.........هرجا
هستین تنتون سالم
باشه وتوی کارهاتون
موفق محسن خان
جان................
یاحق...
گاه ِ ناچاری آدم باید فراموش کند عشقی داشته حتا
برا ما ولی سخت بود نبودن شما.
این یا از اثرات اعجاز شهنازه!
یا تاثیر کرد بیات
امیدوارم همون اعجاز شهناز باشه که باعث تغییر شده باشه
در هرحال موفق باشید
نه سخت نیست..
..خودت گفتی...باید ایجاد بشه..بوقتش...
..این هدرا خیلی دیدنی ان...عین نمایشگاه عکس یه عکاس خوش ذوق..
اونقدر اون عکس بالا قشنگه که یادم رفت چی میخواستم بگم...همیشه بهاری باشی حتی اگه یه هفته یادت بره بیای اینجا
دوستان را که تنها نمی گذارند رفیق.
وقتی هنوز زمستان نفس میکشد در جغرافیای زوحمان و چنگ بزند بر تار و پود زندگی گاهی یخ میزند تمام غنچه های احساس ...
آره اصلا سخت نیست...بستگی به دغدغه ای زندگی واقعی داره ولی اگه مثل ما بیکار باشی ترکش سخته
این شکوفه ها چه سختی شیرینی را برای چشیدن آبی زلال تحمل میکنند .
سلام: سال نو مریم بانو و شما مبارک!
شما یک هفته یادت نبود! من یک ماه! تغییر همیشه اسونه اگر فقط بخوایم. شاید واسه همینه که من نه مست می شم و نه سیگاری!!!!
اوهوم موافقم.
ولی مایادمون بود اینجاهست جناب باقرلو.
میگم این هدر گاهنوشت یا روزنوشت های محسن باقرلو نداره هاااا
سلام
ولی مگه فراموش کردن هم جزء تغییرات هست؟
یعنی وقتی آدم چیزی را فراموش کرده یعنی تغییر کرده؟!!
اخه اینجا دیگه واقعا وجود نداره ...شاید یه جسمی باشه اما روح نداره
دقیقن ...
آخه روح آسون تر از جسم میمیره ...
اوهوم اوهوم
به هرحال ما اینجا رو میخونیم و براش احترام قائلیم. بهمون بر میخوره که شما اینجوری در موردش حرف میزنی.بله ام
البته عیب نداره من برداشتم این بوده نظرم هم اینی که گفتم دیگه
)
اول از همه سلام. صبح عالی متعالی
اصلن دوس ندارم تو صحبت دو نفر دخالت کنم ولی چه کنم که الان نمیتونم سکوت کنم. به حرمت همین مدتی که خواننده ی وبلاگ شما بودم نمیتونم سکوت کنم. البته شما دخالت ما رو به بزرگواری خودتون ببخشید و البته چون این دوستمون هم اسمشون و "بی نام" زدن راحتتر میتونم نظر بزارم
صحبتم پیرامون اون "دقیقن" شماستا. جناب باقرلو نمیدونم شما روح رو چی معنی میکنین که میگین اینجا روحش مرده ولی نظر من که کاملا مخالف نظر شماست.
اینجا تا زمانیکه ما هستیم و شما هستین یعنی روح داره.
اصلن شما میدونی همین که میاین و یه هدرِ به ظاهر ساده رو عوض میکنی، چه لذتی رو به منِ مخاطب هدیه میدی؟ چه انرژی ای به منِ مخاطب منتقل میشه؟خب نمیدونین دیگه. اگه میدونستین نمیگفتین "دقیقن"
هروقت اینجا خالی از سکنه شد شما بگو روح اینجا مرده.
در ضمن ببخشیدا اقا محسن ولی لطفا دیگه به اینجا توهین نکنین
(حالا خوبه منظور از "اینجا" تو اون کامنتا "اینجا یعنی این وبلاگ"نبوده باشه.
منظور من حس و حال خودم نسبت به خودم و اینجا بود وگرنه سکنه ها و مخاطبان اینجا که نازنینن و همیشه لطف دارن به من و اینجا ... این یه واقعیت خیلی خیلی ملموسه که اولولون خیلی وخته دیگه اون اولولون قبلی نیست ... ولی من فعلن به همینم راضی ام ... کللن مرسی !
یک چیزی توی مایه های اینکه:"از دل برود هر آن کس از دیده برفت"دیگه؟
در وبلاگ هرچی کمتر با بلاگرها ارتباط داشته باشیم و کمتر بخونیم و یا بنویسیم،کم کم به فراموشی سپرده میشه مگر اینکه خاطره هاش بخش اعظمی از ذهنمون رو فرا بگیره و البته این مورد هم به شرطی که قدرت خاطره های منشا گرفته از وبلاگ بیشتر از قدرت خاطره هایی که از همون اولش در دنیای واقعی و زندگی روزمره مون بود باشه و یا حداقلش اینکه برابری کنه...
در مورد مشکلاتمون و مشغولیت هامون در دنیای واقعی و خارج از محیط وبلاگی نگفتم چون وقتی صحبت از خاطره میاد دیگه هیچ کدوم از اینها نمی تونند حریف خاطره ها بشند...
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
به به
جناب باقرلوی بیسوات !
سکنه چون خودش جمعه
( سکنه ها ) یک غلط فاجعه آمیزه !!
چه خوب که اینجوری تغییر کنیم ..