پریشب خانهء آرش پیرزاده بودیم ... طبق معمول یک گریزی هم به تخته نرد زدیم ... آرش چون دو بازی آخرمان را برده بود شروع کرد به کُری خواندن ... خریتم گل کرد گفتم : ( آرش اگه این بازی رو ببری تا آخر عمرم دیگه دست به تخته نمی زنم ! ) ... نمی دانم ، شاید آرش آن لحظه فک کرد دارم شوخی میکنم ولی من کاملن جددی بودم ... از قضا بازی سختی هم شد 4-2 عقب افتادم و تا باختن قد چن تاس فاصله داشتم ولی در نهایت 5-4 بردم ... قطعن این بازی هم برای آرش یک بازی معمولی بود مثل همهء قبلی ها ولی برای من تجربهء خیلی جالب و غریبی بود ... هیچوخت در هیچ بازی ای تا این حد استرس نداشتم ... تجربهء اضطراب نفسگیر و خواستن با تمام وجود ... خنده دار و بی ربط است و اصلن قابل قیاس نیست ولی در لحظه لحظهء بازی یاد آن حدیث یا روایت می افتادم که می گوید هر روز را طوری زندگی کن که انگار آخرین روز زندگیت است ...
اول این که اول
و اما بازی تخته نرد و بردو باخت حیاتی شما در این آخرین بازی... راستش من اونقدر با خودم شرط و شروط گذاشتم و عهد و پیمان بستم و بهشون وفا نکردم که حسابش از دستم در رفته. اعتراف جانگدازیه برام ولی واقعن پیمان شکن تر از خودم با خودم ندیدم! به نظرم این کامنت منم چندان ربطی به پست شما نداشته باشه!
خیلی جالب بود.......خوب میفهمم
این تلاش برای خواستن واسترس
برای شاید نرسیدن و نهایتا آن
برد چقدر شیرین است حتی
اگرتکراری باشد....اما یکجور
دلگرمیست برای خود ِ آدم
وبردیست متفاوت وخاطره
بر انگیزناک...اوهوم.....
یاحق...
"هر روز برای آخرتت طوری زندگی کن که انگار همین فردا آخرین روز حیاتت است و عازم آن دنیایی
و برای این دنیایت طوری که انگار هزار سال دیگر زنده ای.."
فکر کنم حدیثی از امام علی باشد.
و عجب هدری...
بازی نفسگیری بوده..نه برای بازی..برای نفس اش..
چقدر خوب که جناب پیرزاده باختند
اما تصورش هم محال است که یک حرف سرسری بخواهد اینقدر جدی گرفته شود..
سلام
و ناخوداگاه گاهی زندگی را آنقدر جدی میگیریم که نفسگیر میشود
نمیدونم چی شد ورق بازی برگشت فکر کنم همین انرژی که داشتی باعث شد ببری .... خلاصه می تونی با این بردت شاد باشی چون دفعه بعد از این خبرها نیست دوست من ...
الحمدالله که برنده بازی بودید.
انشاالله در تمام مراحل زندگی موفق باشید
البتـــــــــــــــــــــــه بدون اســــــــــــــــــــترس
سلام ...
کاش همیشه این حدیث یا روایت رو بیاد داشته باشیم و عمل کنیم ...
وقتی تجربیات سیاه سفید...تمام رنگی میشن !!
"اما تصورش هم محال است که یک حرف سرسری بخواهد اینقدر جدی گرفته شود.. "
دیشب اینو گفتم اما الان حرفمو پس میگیرم
ما خیلی وقتها مهمترین و نفسگیرترین اتفاق های زندگیمون را به خاطر همین حرفهای سرسری مان میگذرانیم
گاهی بعضی حرفهای سرسری سرمان را به باد میدهند..
مثل وقتی که رشته ام را دوست نداشتم و گفتم فعلا میخونم تا آخرش..و اینقدر این حرف جدی برداشت شد که با اینکه از همان اواسط ترم مطمئن بودم این رشته را دوست ندارم اما نمیشد که تغییر رشته بدهم..
یا مثل وقتی که با خودم عهد کردم که اگر فلانی فلان کار را بکند دیگر...بگذریم
غرض پس گرفتن حرفم بودو عرض سلام ..
آآآآآآآخ که چند وقته بازی نکردم ... نه تخته نه شطرنج..
شما بگو منچ ...
بردن خوب است ... مخصوصا که کری هم خونده باشی
عاشق این برداشت های زیبای شما از اتفاقات ساده ی زندگیتان هستم جناب باقرلو
اوف
چقدر بده توی زندگی یه چیزی برای آدم خیلی مهم باشه و طرف مقابل همه چیز براش عادی باشه. این یه بازی بود که یه طرفش محرومیت شما از تخته واسه همیشه رو رقم می زد. زندگی واقعی هم گاهی واقعا همین طوره!
حس عجیبی بوده حتما ... شرط گذاشتن و جنگیدن برای عملی نشدن آن شرط ... هیجان جالبی رو تجربه کردید .
خداروشکر که بردید
امیدورام تو همه ی مراحل زندگیتون برنده باشین
( آرش اگه این بازی رو ببری تا آخر عمرم دیگه دست به تخته نمی زنم ! )
با این حساب این احتمال وجود داره که جناب پیرزاده خوشان را فدایی کرده باشند و به یک باخت مصلحتی تن داده باشند!
در پاسخ کامنت بالا
با این حساب این احتمال وجود داره که یکی دلش بخواد قشنگ گند بزنه تو حس و حال دوستی که فکر میکنه - و احتمالا هم به حق - که با تلاش خودش تونسته از عاقبت بدی که میشده در انتظارش باشه، رها بشه.. و این احتمال هم در عین حال وجود داره که انقدر نیتش خوب باشه که موفق موفق هم بشه.. تو این گند زدن
بعله