بی بی سی دارد یک گزارش از نمایشگاه لباسهای طراح مشهور - والنتینو گاروانی - پخش میکند که در طول پنجاه سال کار بیزینسی هنری اش برای یک دوجین ستارهء سینما و خوانندهء مشهور و شاهزاده لباس طراحی کرده ... برای مراسم اسکار برای عروسی های مجللشان برای ضیافتهای سلطنتی ... و من به سالهای نوجوانی فک میکنم که رویای جواهرسازی و طراحی لباس در سر داشتم ... آرام آرام همانطور که دارد دربارهء طرح هاش حرف میزند کلهء گاروانی توی یقه اش فرو میرود و کلهء من به جاش در می آید که دارم روی فرش قرمز نمایشگاهم قدم میزنم و رو به دوربین از خاطرات سالهای پرشور و باشکوهی که سلطان بلامنازع طراحان لباس دنیا بودم میگویم ... یکی یکی مقابل لباسهای مهمتر می ایستم و تعریف میکنم که چطوری طراحی ش کردم و در کدام ضیافت باشکوه بر تن کدام ستارهء سینما یا خوانندهء مشهور یا شاهزاده نشسته ...
یادش بخیر ...
اولم ایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی قشنگ تصویر سازی کردین مثل همیشه
دوم
چفدر مرور آرزوهایی که تبدیل به خاطره شدن تلخه
سوم
ایجور وقتا داغ دلت تازه میشه واقعا...
با این پست یاد عنوان یک فیلم افتادم که البته مضمونش کاملا بی ربطه
"بیداری رویاها"
داداشم اون قدیما میگفتند وصف العیش - نصف العیش ولی فکر میکنم در زمان ما گویا باید گفت عین العیش
نسل ما مثال دانه هایی است که تو کویر بودن و نتونستن رشد کنن. خوشبخت ترینمون مهندسا و دکترهایی هستن که از شغلشون متنفرن!
حسرت بر گذشته ها ....! کار دو گروه است . کسانی که پرکار و با اراده اند و هیچ وقت از موفقیت سیر نمی شوند . دسته دوم کسانی - مثل من- که فقط خیال پردازند و بی اراده و تو خیالات زندگی میکنند . نمی دونم چی کاره اید ولی از رو وبلاگتون حدس میزنم جزو دسته اولید. موفق باشید
چرا تلاشی نشد برای به دست آوردنش؟
اوه منم آرزوهای دور و درازی در سر داشتم ..... دریغ و صد افسوس....نمی دانم چه ام شده الان هیچ آرزویی انگار ندارم ... و این نشانه خوبی نیست ....
استاد به اندام و هیکل نسوان نامحرم نگاه میکنی و دست میزنی و ........................!!!!!!!!!!
اون اقایی که بینام بود و شما رو جزو دسته اول دونست . یا مسخرت کرده یا خیلی ساده بوده من که به وبلاگت نگاه میکنم دقیقا مثل گروه دومی همش تو توهم و خیالپردازی!
حقیقت تلخه ولی این کامنت رو هم بزار
سهراب میگوید کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود. اما این مردم دانه های دلشان خوب پیداست. خیلی هایشان میوه های تلخ دلشان را میپیچند لای کلمات نامهربانشان و بدون هیچ ... هیج دلیلی برای نامهربانی با دیگران، میایند و حس تلخشان را میریزند توی خانهء دیگران و میروند. اینها کاش میدانستند این تلخی خودشان را از همه بیشتر مبتلا میکند.
محسن جان
خوب است که تو به حسرت هایت میگویی یادشان بخیر. من که یاد حسرت های خودم میفتم دلم میخواهد یکی را بزنم. یکی را که دلیل به واقعیت نرسیدن حسرتهایم بوده. بعد خودم را که نمی توانم بزنم. چون خیلی دلرحمم! بعد نمیدانم که را باید بزنم و برای همین مینشینم به باز هم حسرت خوردن!