توو راه با دوست عزیزی بحث آرزوهای سالهای نه چندان دور بود ٬ آرزوهای غیر مادی سالهای نوجوانی و جوانی ... غیر مادی یعنی اینکه طبیعتن همه ماشین آخرین مدل و خانهء آنچنانی دوست دارند ولی این جنس خواسته ها نه ... چیزهای دل خوش کنک و حال خوب کنک که در برهه و زمان خاص خودشان آرزو محسوب میشوند و اگر زمانش بگذرد بیات میشوند ... مثلن این دوستمان توو نوجوانی هاش آرزو داشته کنسرت ابی برود اما الان دیگر به واقع ذوقی و شوقی ش نیست برای همصدا شدن با آقای صدا ... اینها را که می گفتیم توو ماشین ٬ همانطور که به دشت و کوه و ابرها زل زده بودم خیلی سعی کردم فک کنم ببینم که الان در آستانهء چل سالگی از این دست آرزوها چی توو خورجین دلم و سرم دارم ولی هر چی بیشتر جستم کمتر یافتم ... آدم بی آرزو هم که می گویند با میت توفیری ندارد ... به قول روزبه بمانی و خواجه امیری : شاید مردم حواسم نیس ...
باز شما یه نسل زود تر بودی که چهل سالگی به اینجا رسیدی. ماکه نزدیک زورای 25 ساله شدنمون ارزوهامون ته کشیده برادر
فکر کردن بهش خیلی غم انگیزه، اینکه هی فکر کنی یعنی الان آرزوی من چیه و هیچ جرقه ای توی ذهنت نزنه، حتی دریغ از یه کور سوی امید...
اگه ریا نباشه باید بگم من تا آستانه ی چهل سالگی کلی آرزوی تر و تازه پیدا کردم! اما خب ترسم ازینه که دیگه آرزو بر میانسالان عیب باشه و قس علیهذا!!
فکر کنم باید یه فکری به حال خودمون کنیم
فکر می کنم از تاثیرات سن 40 باشد...اینکه از آشفتگی رویاها فاصله بگیری به فکر ساحل امن باشی...اینکه می گویم تاثیر،منظورم تاثیر ناگزیر است!بالاجبار آرزوهایتان می روند که جایشان را بدهند به واقع گرایی که لازمه زندگی از این بعدتان است!
40 سالگی ست دیگر....
پاینده باشید آقای باقرلو