دل و دماغ بازی نداشتم ، همینطوری پیش آمد و من هم فک کردم مثل قدیم تر ها مردش هستم و کافی ست دستم را دراز کنم عینهو زبل خان ... ولی اذیت شدم تا الوعده وفا بشود ، ماندم توی رودرواسی خودم و اولین بازی وبلاگی شد که یک هفته تاخیر و تعویق داشت بعد این همه سال ... آدم باید با خودش و زور و توان و احوالات هر سالش روراست باشد وگرنه حکایتش می شود دروازه واستادن عابدزاده و بازی کردن علی پروین توی تیم پیشکسوتان ... ولله نمی خواهم ژست آدم های تمام شده را بگیرم و فس ناله راه بندازم ولی یک چیزهایی اظهر من المشس است گاهی ... مضاف بر اینکه خبر تلخی که پریشب شنیدم تیر خلاص و آب سردی بود بر هرچه تقلای جوانی کردن و هر چی بازی ... مثل ضربهء پتک روی یک برگ خشک پاییزی ... عزیز دلم ... تاواریش جان ، یعنی واقعن انقدر دور ؟ ... دادا ، یعنی انقدر گم و بی خبر از هم ؟ ... عجب روزگار غریبی ست نازنین ... چه پاییزی شد پسر ... اصلن آذر اسمش رووش است لعنتی ...