سیاوش

امشب جایی بودم و یک داستانی از گذشته باز شد توو مایه های تبانی و توطئه و اینجور ناصافی ها ... یک دوستی لطف کرده بود و در انتقال و روایت این داستان به یک دوست دیگر فرمائیده بود که فلانی یعنی محسن باقرلو هم درگیر بوده ولو اندازهء یک لبیک ... و من که روحم خبر نداشت قاعدتا لحظهء شنیدن باید بهم می ریختم ولی فقط خدا میداند که چقدر لذذتبخش است مصداق « آنرا که حساب پاک است از محاسبه چه باک است » شدن ... این که چیزی نبود ، هزاری بزرگتر از این هم باشد میخندی و آرامی ... خیلی اغراق آمیز است ولی احساس سیاوش بودن میکنی وسط آتش ... حس میکنی اگر همین لحظه دست بسته و چشم بسته به دیرکی بسته بایستی جلوی یک لشگر آدم تفنگ به دست و فرمان شلیک بدهند از هزاران گلوله یکیش تن تو را لمس نخواهد کرد ... یکجور گردن فرازی صوفیانه ... البت که من هم معصوم نیستم و در فقره های دیگر شاید بارها روسیاه شده باشم ولی همین یکبار هم خیلی امیدبخش است ، امید به اینکه در سایر شئونات زندگی هم شاید بشود سیاوش طور بود ... آدم این مدلی که زندگی کند وجودش میشود شیشه ، آنوخت اگر یک روزی یک جایی به قصد تدقیق و تفحص نوری به احوالاتش تابانده شود ، حاصل جز یک رنگین کمان زیبا نخواهد بود ...